تبليغاتX
اجتماعی

"به نام خالق کوهساران"

شاعر که نباشم

قصه گوی تلخ لحظه های زیستن که هستم

پس چرا کسی شعر مرا

در سوگ پروانه زمزمه نمی کند؟

شاعر که نباشم

پرواز را که به خاطر سپرده ام

-تا وقتی پرنده مُرد مرثیه خوانش باشم-

پس چرا"کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد"؟

شاعر که نباشم

بازگوی سکوت و رخوت خاک هر خا کیان که هستم

پس چرا فریاد را کسی از چشمان دلم نمی خواند؟

شاعر نیستم اما...

شاید از همین روست که کتاب شعر دلم را کسی ورق نمی زند

شاید...

نه...

اما دانستن و ندانستنش پروانه ها را زنده نخواهد کرد

**********************************

شعراول:

چراغی از پس نیزار،

بازگشت را

بعد از هزار سال

طلوع می کند.

رویای مرد در انتظار خویش

نه شکوفه است و نه پرنده،

که برگ و باد

گهواره ی در تیرگی را

چشمه چشمه می رقصاند.

شیهه ی خاموش آن

طلوع در غروب

حادثه ی بشنو از نی است--

از پس دیوار سالها،

در غبار خنده ی خورشید.

شعر من و شعر باد

در کنار پنجره ی خاموش،

درخت ِدر،

اندیشه ی کتاب پریشان را

شهادت می دهند

که نقاب و نماز

دو آیینه ی رویایی در آفتابند

از بهشت تا دوزخ.

*****************************

شعر دوم:

در نور چراغ ِ

غروبی در شمال

دور نمای شهر شاعر پیداست.

شب ِدریا!

دعایی کن در طلوع،

که شام بازپسین طوفان نوح

دری به جنون باشد؛

میان سرخی و سبزی

از موج

تا اوج آیینه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:18  توسط زهرا آسیابانی  |