تبليغاتX
اجتماعی

به نام خالق دوستار دوستی ها

 

به دنیا که می نگرم

 

چشمانش دروغگو می شوند.

 

نگاهش در بیراهه است و افکارش پلید...

 

دیگر به او نمی نگرم.

 

نمی خواهم تنها کوچه ی کوچک کبوتر هایم را کلاغ های سیاه بگیرند...

 

نمی خواهم غروب قرمز سرزمینم را ابرهای آلوده ی دروغ پنهان کنند...

 

نمی توانم دوری بهار را دوباره تحمل کنم.

 

دیگر همیشه زمستانِ سردِ بودن را دوست ندارم.

 

***

 

سلامی با بوی تُند شالیزار و محبوبه ی شب از پشت چشمان سبز و

 

توری سپیدِ خزر به تمامی دوستان هنرمند و شاعرم که گرچه سعادت

 

دیدارشان را نداشتم اما چون جان عزیز می دارمشان.

 

افسوس و صد افسوس که آسمان دنیای خیال انگیز و رویایی ما

 

دیر وقتی است بالِش ابر های سیاه ِنفرت و کینه است.

 

دلتنگی ها و گریه های خود از این حال که تمام آن غروب غربت است را

 

تقدیم به تمام پرندگانِ اسیر این قفس می کنم. باشد که ما را بالِ رهایی

 

رسد.

 

شعر اول:

 

پنجره که می رقصید؛

 

پرنده می خواند،

 

در قفس روبرو...

 

امشب،

 

تشییع پرنده است

 

روی دستان باد.

 

حالا،

 

پنجره که برقصد،

 

هیچ کس نمی خواند.

----------------------------------

 

شعر دوم:

 

در این

 

شهرخاموش

 

کوی مرا

 

چراغ

 

میاورید،

 

که مرا

 

باروشنی

 

کاری نیست؛

 

آیینه ای بیاورید

 

غبار زدوده،

 

تا که در یابید

 

چقدر زیبایی،

 

باخود

 

به میهمانی شب

 

آورده ام

 

 

شعر سوم:

 

 

همه چیز،

 

 

در چشمانِِ ِتوست.

 

از احساس بی نام و نشان

تا

.

.

.

به من شلیک کن

 

تا

 

کودک نامریی،

 

پنجره ی کثیف را

 

 

به روی هیولا

باز نکرده است

 

 

شعر چهارم:

 

فراری دهید؛

 

ماه را

 

که سواران سیاه،

 

می آیند.

 

دیگر

 

نه نور

 

نه پریدن در آتش

 

ونه...

 

که ارباب خیالی،

 

بی رحمانه می تازد.

 

پشیمانی در کار نیست؛

 

در جستجویش است

 

تا

 

نابودش کند؛

 

اما،

 

مجاهدین آهنین

 

همه در خواب...

ُمردند.

-----------------------------------

 

 

 

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:10  توسط زهرا آسیابانی  |