«به نام عاشق ترین معشوق»
دریچه ی تنهاییت را
به رویم بگشای؛
که صورتم راه راه است
از چوب خطی سایه روشن.
انتظار ِهیچ مجالم نیست؛
و من همچنان
دانه ی انتظار تسبیح می کنم!
************************************************
چندان که مبتلا به دیدار تو گشته ام، چندان که شاخه های نرم و نازک پیچک عشق را بر پیکر لطیف افکارم حس می نمایم و آن گونه که توی طناز مهربان، مهماندار تمام خوبی ها هستی؛ مرا خانه ای باید، مرا چهار دیواری از نور. مرا خانه ای از آیینه، شاید که تو را در آن به تماشا بنشینم، شاید که ابر ها پراکنده گردند، شاید که باران ببارد.
تو را قالیچه ای سرشار از عطر گل های بهار نارنج، مرا سایه ی خوب درخت توت های سپید و زمزمه ی شرشر آبی، تو را باغچه ای پر از شمعدانی و چند شاپرک رقصان. مرا کتابچه ای لبریز از غزل های عاشقانه که مستانه شعر هایش را بخوانم و تا اوج رهایی به آهنگ آن سماع نمایم. انگشت هایت را در لابه لای تار های گیتار می نوازی، آن گونه که نسیم ، پنجه در میان گیسوان علف های تازه می کشد. مرا چند شاخه شقایق بس است که عاشق بشوم. که تو را بهار، میزبان گردم و شعر به دامنت بریزم:
***********************************************
شعر اول:
سرمه ی خورشید،
که مستی را
در خماری ماه کشید؛
ستاره،
نیشخند زد و
آسمان
برف حسرت را
بر گریه ی ابر
پوشاند؛
تا مسافر
در کابوس پایان میدان
نمیرد.
شعر دوم:
ای کاش تگرگ بودم،
و سنگ بارشی از برف_
بر آن تابوت میان تهی؛
و هجومی از سیل_
در آن برکه ی نفس گیر،
که دو ماهی کوچک و همزاد
بی خبر ماندند از دریا،
و رویایشان مرده از اقیانوس!
***
و شعر پایانی تقدیم به ابر باران زای شمالی، احسان مهدیان، که رگبار واژه هایش، عطش کویر را سیراب کرد.
از دور و از ، نزدیک و از دور
در نور آن شبتابِ دریا
آمد نوای شاعری، با موج طوفان
آراسته با سرخی ِ، غروب و باد شمال؛
تا دورنمای شهر ِ، در فصل پنجم عشق
آیینه بند نماند، با سنگ ِباور ِدل.
تا شام باز پسین ِ، حوای خواب بهشت
به حرمت شهاب کشیده در سیاهی
بشکند با دعای،
طلوع رقص مهتاب.
« یا علی»