به نام آفریدگار خون و شهادت
بوی عشق و حماسه ، بوی حسین می آید
آن حنجره آهنگ سرودش خون بود
آن پنجره دستی که گشودش خون بود
در وادی اشراق شهادت،آن یار
خون بود همه کشف و شهودش خون بود
************************************
در اوج قدرت نمایی خورشید،لحن اعجاب انگیز اذان شنیدنیست که در لابه لای واژه گان الهیش ،ندایی که شاید بی
اغراق دل هر دلداری را به قیام فرا می خواند به گوش می رسد؛آیا کسی هست که مرا یاری دهد؟
در این ظهر عاشورایی ودر این خالصانه ترین احساسات دست نخورده،واژه گان این ندا زمزمه می شوند؛اما ...نه،چقدر
اشتباه!حسین ابر مرد ایمان و اندیشه و عمل است،نه حقارت پذیر مصلحت اندیش.مرد راستی و قیام و خداست،وارث
به حق علی.چگونه می شود اورا شناخت؟! این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست.
...
محرمی دیگر در راهست.باز ما و عزا و اشک و پیراهن سیاه...اما امسال سال دیگریست.نگاهی نو و تولدی دوباره.محرم
میهمان در راه ...زبانم لال،میزبان این من همیشه در راه است که دارد از راه می رسد.بوی عشق و حماسه و حسین
است که می آید.ماه گریه برای تنهایی و بی کسیست.
برای تنهایی حسین؟هیهات.تنهایی خودمان که حسین در کنارمان بوده و هست.همیشه و همه جا اما باز تنهاییم. او
که همه ی فرشتگان در عاشورا برای حمایتش شمشیر کشیده بودند.تنهایی و نادانی خودم را می گریم که او اسوه ی
صبر و اندیشه و احساس و شهادت است و من ،ساده ی ترس و انکار و مصلحت؛و شاید حالا وقتی دیگرم.اگر لایقش
باشم عهد می کنم که صدایش زنم به جای شمایل زیبایش کلامش را آویزه ی گوش و جان کنم :"اگر دین ندارید لااقل
آزاده باشید".یاد بزرگی به خیر که به حق رسم ادب را بر این خاندان تمام کرد:فاطمه ،فاطمه است.خدایا مرا ببخش.
نمی دانم ،شاید قلم وقتی نام حسین را می نگارد جسور و پر توان می شود.
حسین ،حسین است.وارث آدم و محمد و علی با عظمت و غیرتی که فقط مال خودش است.در دفتر ...می نویسم،
حسین ندا داد آیا کسی هست که من اورا یاری دهم؛وچه خوب می گویند واژه های سهراب:
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و حالا این قلم است که می گرید،برای تنهایی خودش:
***********************************************
عباس
برادرم
از شط می آیی؟!
دستانت از خون گلهای عشق رنگین است
چشمت به آهوی بیمار می ماند
با آن صلابت دشمن کش به شب تنها
دشت نیز
هزارپاره بود عباس
پرواز خیمه و خون و حریم خانه و عشق
ما را
برهنه سر
به بستر شمشیر برده اند!...
عباس
برادرم
انگار که آسمان و این دشت
در خط تاول آتش یکی شده اند
فریاد،که همه ی بیداد بود می آمد
با دست خونی زینب به خیمه ها
با ضجه و شیون و زاری از آوار در شدیم
ظهر قیامت و صحرای وای وای
بانگ سپید که گور لاله ها کندیم
طفلانمان که تشنه به گهواره مرده اند...
ùùù
عباس
برادرم
از عشق می گفتیم
بی بوی غربت و چشمی به این و آن
اما چه تیرها که کمر گاهمان گزید
چه نیزه ها که راه گلوگاهمان گرفت
یک گل نبود که به گوری فرو نهیم
جز خون که رنگ شقایق به خاک ها
وقتی که فوج فوج فریاد می زدیم
از پشت مان چه جوانان که کشته اند.
از پشت مان چه جوانان که کشته اند.
ùùù
عباس
برادرم
آن سرخ جامه گان
نام تورا همه جا بانگ می زنند
نام تو
نام من نام خیمه و دشت
نام قبیله و ایل و تمام ما
مارا
غیاب تو
با نیزه می کُشند
از پیر و کودک و مرد و جوان و زن
نام تو را جلوی خصم برد ه اند...
ùùù
عباس
برادرم
از شط می آیی؟
با این کفن که به بالات کرده اند!
چشمان خواهر و طفلان به دست توست
هرچند که زیر آتش و آوار مانده اند.
چون تو
هزار آهوی یکرنگ دشت نیز
با یک نشان
به سینه ی این خاک خفته اند!...
ùùù
عباس
برادرم
آن سرخ جامه گان
نام تورا همه جا بانگ می زنند
همراه خیمه و دشت و ایل و قبیله و ما
روز نبرد
همه عباس حاضرند...!