تبليغاتX
اجتماعی

به نام سپیدترین شعر

 

*****************************

 

به خدای ناشناخته در

 اندیشه ی شامگاهی،

که تنهاترین

 عشق وفادار

 در دور دستهای اندوه غربت است.

برگ برگ خاطرات این

 بی وطن را

 با نغمه ای از شادمانی

 بر روز ،طنین افکن.

 

شعر اول:

 

عقابها در کویر و

زمزمه ی باران،

در گوش خورشید نیمه شب.

تُنگ شراب و شعر مرا بیاورید؛

که این بیمار بیدار

تردیدی در طوفان دارد.

 

شعر دوم:

 

ترانه ی آشفته ی شمال!

قهر نانوشته ات را دوست دارم؛

بی خطر تر از،رد رویای تو،

بر خط شکسته ی بندر .

مرا به یاد آر!

که چگونه داغ بکر آهنگ دریا را،

بر بن بست دل گذاشتی؛

تا محکوم به حسرت پرسه،

در رویای فرسوده ی سکوت باشم.

مرا به یاد آر!

که چگونه

سلام بی ریای گل سرخ را

سجده بر سراب ِ

هزار و دومین شبِ

زندگی نامه،

بر لب ِدوختگان مرثیه نوشتی.

مرا به یاد آر!

که چگونه،

شهر بی برده را

سایه به سایه

چله شمار بودم؛

در ساعتِ

ده درجه ی زیر شب.

حالا که این خاتون،

پیشانی نوشتِ

عروسک آوازه خوان را

اعتراف می کند؛

با او متواری شو

در شب خیس

سر سرای چشمش؛

تا مرگ مادر زاد

مثل فانوس ِ در شبنم بیداری

نت آخر این

عمر سکوت را

نرقصد.

 

و شعر آخر تقدیم به استاد ادب و اخلاق جناب محمد رضا هاشمی زاده ی عزیز که حضورش همواره تداعی

 

 کننده تمام خوبیهاست.

 

                                                

 

 با رودی سپید می روم ،هم چنان  

که مواجی ام را می درخشد.

دریایی به ضیافتم خوانده،

اکنون در آغوش او می آسایم

راستی صبح ،کجایم؟-

- آه ،که چقدر دور!دور!

دریای خفته ی آبی،بادبانی ارغوانی بر موجش

صخره،ساحل شنی،فانوس بندرگاه

آواز های دشتی ِسبز بر دشت وآهنگ ماهیگیر!

شاعر سرخ جنوب!پذیرایم شو.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:22  توسط زهرا آسیابانی  |