به نام آفریدگار بهار
گل از کدام راه می آید؟ از قله های برف پوش، یا دشت های آن سوی پرچین؟ دروازه را بگشایید و آب بپاشید! در پچ پچ نسیم و شکفتن؛ گل از بهار و خاک می آید، تا سُکر عشق، در دماغ آهوان جوان ریزد. ای چشم منتظر! ای دست خسته از ستم خار! ای مانده زیر حجم سترگ کار! گل از بهار و خاک می آید، برخیز تا قبای کهنه از تن به در کنیم. فردا که سیل مرگ می رسد از ناگهان عمر، فردا که باد سرد... فردا که سنگ واقعه...
گل آمده است برخیز، خورشید را میان سفره بیاوریم. برخیز تا نسیم را مثل شراب کهنه ی انگور سر کشیم. این لحظه باد بوی شقایق گرفته است. برخیز روی مهربانترین دقایق این آفتاب ها مثل پرنده آشیانه بسازیم و دل رها کنیم سوی سفرهای سبز آب. من مرگ را حتی بر بستری ز علف های سبز دوست تر دارم. اینک که گام هایمان مست تکاپویی اینگونه شیرین است. برخیز، مستِ مست در خاک و پونه ها شلنگ بیاندازیم؛ برخیز که آسمان صراحی مینای دیگر است؛ در کوله بار من امروز غیر از بهار و نان و پونه مگر چیست؛که اینگونه آسمان زیباست؛ و چشم های تو خونم را در آفتاب های داغ برهنه می سازد؟! در کوله بار من امروز چیست، که مثل قطره ی باران صبحگاه سرشار تکیه داده ام به بازوی رنگین کمان و همهمه ی نور؟ در کوله بار من امروز چیست که میل رفتنم سوی بهار است؟ آه ای بهار خون! فواره های جذبه و بالیدن! فواره های نعره و نالیدن! امشب برهنه خواهم رفت، تا هر چه ماه و ستاره است بر پلک های تو بنشانم؛ امشب برهنه خواهم رفت ، تا صبح را بدوش گیرم و نام روشن و سبزت را به کبک های کوه بیاموزم. در کوله بار من امروز جز بهار مگر چیست که مرگ خرو خراب می شود از هم و ذره ذره می ریزد؟ امروز من نشسته ام انگار در اولین سپیده دم خلقت و در میان مردمکانم صدای توست و نام، هر چه هست بهار است و نام تو، رازی است تا لاله سرخ تر بروید و خاک گرم تر بشکوفد؛ اینک بهار از دریچه ی دیگر رسیده است،
اینک بهار از سپیده دمی دیگر...
اینک بهار ...
ای دست خسته از ستم خاک!
******************************
شعر اول:
یادش به خیر
آواز آسمانی شبنم،
در صحنه ی سپیده ی هم ترانگی
که نت آخر ِ
لهجه ی مهتاب را
با پنجه ی خورشید نواخت.
تا چشمک تیز دریا
ناباورانه
پایان شب را
آغاز سفر کند،بر عمر سکوت ِدرخت.
یادش به خیر
قرق صف شکن ِ
گوشه نشینان ِغزل،ترانه ی دلشکار زارع را
که خط و نشان می کشید
بر تلخی روزگار،در اعجاز این همه علامت سوال.
یادش به خیر
کوزه به سری ِ شب یلدا
در مسیر بن بست سکوت
تا رودخانه ی بی حرفی و
چشمه ی تاراج ِ...
سایه ی سنگین یادگاری
سکوتم را شکسته است هم غزل!
گرچه در خوش خیالی ناتمامم
روشنم کن و مرا شروع کن!
تا از بر کنم که
بردگی
قصه دل است در
شب مرداب
---------------------
شعر دوم:
در شبی به حریم امن تو،
خارها ی ِزشت
می خوانند و
نیزار ها؛
جامی گناه می خواهند.
صورتگر چیره دست
چه دانه دانه
سرخی و سبزی
مخمل مژگان مشکینت را
از درخت ارغوان می چیند و
در کبودی انتهای
شب خستگان
یاد می کند.
شبی که همرهت،
گذر کردم از بسته ی تو در توی این،
دیر کهنه
یادت هست!؟
که در لجّه ی سرگردانی
در من به نرمی نشستی و گفتی؛
که باد
غروب را فتح خواهد کرد.
که آه...
این چه پیوند است؟
که سرو سبز شکیب آموز را
به سایه ی زلف سیاه
رسوا می کند.
حال
که من روح می فروشم و
تو
موی بسته را
به این پرده ی بر گرفته از رخ
که شعله با تو نگفته
برقص؛
تا مسخ آنچنان شویم
که در دیده تصور کنیم،
باز
آسمان سرخ است و مرگ
زوال شتاب.
یا علی