تبليغاتX
اجتماعی

به نام خدا

سپیدی ِ آواز دخترِ سیاه

دردیست غریب ،

در این پنبه چین ستاره

که خشم خورده ی جنون

می نویسد بر

گونه گونی رویا؛

نغمه ی خواب گرد زخم،

ترانه ی ناسروده ی دریاست؛

بر این

غروب شرقیِ صبح

که کبوتران تیرگیِ خون

می سرایند

در جشن دوشیزگان مرگ.

خزانی ابرهای تو چیست؟!

که واپسین شعاع آفتاب را

گاه گاه آرزو می کند و

تپه های پوشیده از برف را

بی انتها.

این

نماز خانه ی سپیدترین قدیس است.

درخت مجروح را

در مرز های هوا

به شعله ی فراموشیِ لب ها

بسوزان

که این چشم انداز عریان

یخ بستگیِ شبنم و برگ را

آب می شود.

***********************************************************************

مجسمه که ایستاد،

دیوانه دوید و

جن زده شیون کرد.

خانه اما

فرو نریخت

تا بمب ها

همچنان بترکند.

مجسمه که ایستاد

بچه ی ناتنی

معجزه گر را انتظار کشید

تا از رانده شده ها

دوری کند.

نجات دهنده اما

کفن را گشود

که معجزه رخ دهد.

مجسمه که ایستاد

بوی گند طاعون برخاست،

قطره ی بر سنگ داغ

از بین رفت

و داغ مرگ خورده

جهنم را نفرت ورزید

هر چند

شیپور روز رستاخیز

دمیده شد.

مجسمه که ایستاد

پرده ها از جلوی چشم

کنار رفت تا ...

حالا

سالیان سال است که

مجسمه سر پاست،

شن از میان انگشتان فرو می ریزد،

خون سرخ است و باد سریع،

پدر با پسر است و پاپ

همچنان معصوم.

اما،

اما،

مرگ کسالت بار است و

شاعر،

دنیا گریز.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط زهرا آسیابانی  |